به خاطر اینکه من تازه این وبلاگ رو تحویل گرفتم
می خوام قالبش رو تغییر بدم
چند روز دیگه با یه قالب زیبا و مطالب جدید در خدمتتون هستم
التماس دعا
|
با سلام خدمت شما خوانندگان محترم
به خاطر اینکه من تازه این وبلاگ رو تحویل گرفتم می خوام قالبش رو تغییر بدم چند روز دیگه با یه قالب زیبا و مطالب جدید در خدمتتون هستم التماس دعا + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت
17 |
ولادت با سعادت مادر سادات بی بی فاطمه زهرا (س) مبارکباد
من خدایم که همه کوی مرا می جویند همه ذرات فلک حمد مرا می گویند من خدایم که همه راه مرا می پویند همه جان ها به ید قدرت من می رویند همه چیز و همه کس در همه جا مال من است دل هر جامد و جنبنده به دنبال من است آن زمانی که زمان یاد ندارد چه زمان در مکانی که مکان یاد ندارد چه مکان نه شبی بود و نه روزی و نه چرخی نه جهان نه پری بود و نه جبریل و نه دوزخ نه جنان نظرم در پی یک واژه ی بی خاتمه بود اولین واژه که آمد به نظر ، فاطمه بود زطفیل گل او ساخته ام دنیا را من به عشق رخ او ساخته ام طاها را میل او بود بسازم علی اعلی را جبرئیل و فلک و آدم و هم حوا را زازل تا به ابد هر چه و هر کس هستند همه مدیون رخ فاطمه ی من هستند به خداوندی خود فاطمه ام بی همتاست فاطمه چون من تنها به دو عالم تنهاست در میان همه آفاق که از من برپاست همه ی دار و ندارم گل روی زهراست
+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت
20 |
حتماً بخوانيد نمی دانم چگونه ماجرای بودن و رفتنت را تعریف کنم؟ نمی دانم تو در خلوت های نیمه شبت با امام زمان (عج) چه نجوا کردی؟ نمی دانم کدامیک از روضه های ارباب بی کفن دلت را سوزانده بود که تو را چون شمع سوزاند و در خود ذوب کرد، که بعد از ۱۶ سال بدن مطهر تو را سالم از خاک بیرون آوردند فقط همین قدر می دانم که تو شهیدی بودی فانی در عشق ، عشق به مولایمان حسین(ع)
تصویری از شهید شفیعی بعد از ۱۶ سال زیر خاک ماندن روایتی چند از شهید محمد رضا شفیعی * ایام ، ایام ثبت نام نیروهای مردمی و بسیجی برای اعزام به جبهه های حق علیه باطل بود و تازه محمد رضا ۱۴ ساله شده بود . هر چه خواهش کرد تا او را هم به جبهه ها ببرند ، به خاطر کمی سنش نپذیرفتند. ولی او دست بردار نبود . شناسنامه اش را دست کاری کرد و با اضافه کردن یکسال به عمر ۱۴ ساله اش موفق شد مسوول نام نویسی را راضی کند و راهی جبهه ها شود. *********************** * محمد رضا در سن یازده سالگی پدر را از دست داده بود ، وقتی از مادر تقاضا کرد تا با رفتن او به جبهه موافقت کند ، چنین پاسخ شنید: « عزیزم ! من که از خدا می ترسم که بگویم به جبهه نرو. اما بعد از فوت پدرت ، حالا دیگر تو مرد خانه ی ما شده ای و امید من به توست» و محمد رضا بلافاصله جواب داده بود : « مادر ! امیدت به خدا باشد» ************************* * در مهر ماه ۱۳۶۵ محمد رضا در عملیات کربلای ۴ از ناحیه شکم مجروح شد و جون نیروها نتوانستند او را برگردانند، به اسارت ارتش عراق در آمد. ************************ * محمد رضا به شدت مجروح بود و دکتر گفته بود که نباید به او آب بدهید. ۱۰ روز بود که اسیر بودیم. روز دهم هر چه گفت بچه ها به من آب بدهید ، گفتیم به خاطر جراحتت آب برای تو ضرر دارد. محمد رضا خودش را کشان کشان تا نزدیک طاقچه ای که روی آن ظرف آب بود رساند و دوباره گفت: آب ، من تشنه ام ، به من آب بدهید ، و یکدفعه روی زمین افتاد و با لب تشنه جان داد. بعثی ها بدن مطهر محمد رضا را بردند و در قبرستان الکخ عراق دفن کردند. ************************* * ۱۶ سال بعد ، در مرداد ۱۳۸۱ بدن ۵۷۰ تن از شهدا به ایران اسلامی بازگشت که یکی از آنها شهید محمد رضا شفیعی بود ، شهیدی با بدن سالم پس از ۱۶ سال. ************************ * مرداد ۸۱ بود که به ما خبر دادند جنازه ی محمد رضا را آورده اند ، اگر می خواهید ، بیایید ببینیدش. وقتی آمدم توی سردخانه و روی صورتش را کنار زدم ، گویا هیچ آسیبی ندیده و انگار خیلی راحت خوابیده بود. * این در حالی بود که بعثی ها جنازه ی محمد رضا را سالم از قبر بیرون آورده بودند و برای اینکه آن را از بین ببرند ، بدن او را سه ماه زیر نور مستقیم آفتاب گذاشته و حتی آهک که خاصیت تجزیه کنندگی دارد ، روی بدن ریخته بودند تا از بین برود ، امام موفق نشده بودند. ************************* * دوستانش نقل می کنند : هر وقت تو جبهه برای بچه ها آب می آوردند ، چون آب جیره بندی بود ، محمد رضا سهم خودش را نگه می داشت ، تا بتواند در روز جمعه ، غسل جمعه انجام دهد.
+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت
6 |
عشق را با هم روایت می کنیم یاد یاران را حکایت می کنیم با شهیدان لحظه ای خلوت کنیم عشق را در بزم خود دعوت کنیم هم نفس ، آلاله ها را یاد کن در سکوتت عشق را فریاد کن عاشقان سر بر سر نی کرده اند هفت شهر عشق را طی کرده اند یادمان باشد که مجنون زاده ایم کربلا در کربلا خون داده ایم هم نفس با من بیا پرواز کن خاطرات جبهه را آغاز کن یاد کن از دود و باروت و تفنگ یاد زهرا ، یاد مهدی ، یاد جنگ + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت
5 |
خرمشهر را كه می شنوی ، بی اختيار در ذهنت مینشيند دفاع مردانه ، كوچه به كوچه دويدن ها ، خانه به خانه جنگيده ها و چهره ی معصوم جهان آرا
وقتی نام آبادان را می بری ، آنچه به ذهنت می رسد ، تصویر پیرمردی است که سوار بر دوچرخه رکاب می زند ، تا خود را به مقر سپاه آبادان برساند و خبر نفوذ دشمن از سوی نخل ها را به بچه های سپاه بدهد. نبرد در میان نخل ها ، فرار و به آب زدن دشمن و داغ حسرت اشغال شهر بر دل های سیاه ، تصاویر دیگری است که کلمه آبادان با خود به ذهن می آورد
وقتی می گویی دزفول یاد موشک و آوار و کودکان بی جان و مادران زار نشسته بر آوار می افتی
دهلاویه چمران را به یادت می آورد ، نبرد در دشت های هموار و عقب نشینی تانک ها
... و امام هویزه با نام شهید سید حسین علم الهدی عجین است. با خاطرات نبرد نابرابر عده ای محدود در مقابل لشکر تانک ها و به خون غلتیدن های جوانان مومن... + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت
5 |
غبار کوچه بروبید ، عید می آید زکوچه هاست که بوی شهید می آید صدای دلکشی از دور ، محملم را بُرد دوباره رایحه ی جبهه ها دلم را بُرد کجا شهید بمیرد که پرپری بزنیم بیا به مجلس ترحیم خود سری بزنیم هنوز لشکر ۱۰ ، نذر سيد الشهداست دوكوهه در تب پرواز حاج همت هاست جبين آب از آن التهاب پرچين است هنوز ساحل والفجر هشت غمگين است هنوز خاك شلمچه جنون به دل دارد زهجر آن همه خورشيد ، خون به دل دارد سخن بگوی طلائيه ، باز دلتنگم برای سجده ی سرخ نماز دلتنگم تبسمی به من ای فكه ، هر دو تنهاييم چگونه بعدِ شهيدان خود ، سرِ پاييم پر از دعای كميل ، پر از ندبه ی كارون كجاست منزل ليلی ، جزيره ی مجنون؟ + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت
5 |
الا ای عشق ، ای خواهان مستی الا ای آسمان ای کل هستی الا ای عاشقان ، ای بیقراران الا ای طالب روح بهاران الا ای یاس ، ای لاله ، شقایق الا ای جمله ی مستان عاشق بیایید و همه مستانه باشید تمامی بر در میخانه باشید بیایید و به دلبر دل سپارید دگر بیگانه ها را وا گذارید به هوش ای جمع سرمستان دوران نیاید کنج دل ناخوانده مهمان به اردوی خدا جویان بگویید به جز این ره ، ره دیگر نپویید به راه عشق تا آخر بمانیم بیاییم و شهیدان را بخوانیم کجایید ای شهیدان خدایی به راه عشق گردیده فدایی کجایید ای شقایق های پرپر فدایی در ره زهرا و حیدر + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت
5 |
+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت
12 |
باز دلم هواي صحبت با تو دارد با تو كه راه حق را پيمودي و از ما خاكيان جدا و به افلاكيان پيوستي به راستي چقدر زيبا نام مادرت زهراي اطهر (س) را درك كردي كه از خدا خواستي كه گمنام بماني تا سيده زنان عالم به جاي مادرت زائر مزار غريبت باشد اي شهيد گمنام! من و تو در گمنامي شريكيم تو پلاكت را گم كردي و من هويتم را تو پلاكت را گم كردي و من خدا را تو پلاكت را گم كردي و من همه چيزم را چه سعادتي نصيبت شد كاش بودي... نه! همان بهتر كه نيستي همان بهتر كه نيستي و اين همه ظلم و جفا را نمي بيني همان بهتر كه نيستي و اين همه فساد را به تماشا نمي نشيني دوست من! اينجا حجاب معنا ندارد خيلي از دختران زميني فقط دم از زهرا (س) مي زنند خيلي از مردان ما از غيرت عباس (س) مي گويند ولي بويي از غيرت نبرده اند آري ما هويتمان را گم كرده ايم ما گمنام ترين گمنام عالم امكانيم پس اي شهيد برايمان حمدي بخوان كه تو زنده اي و ما مُرده + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در چهارشنبه 15 خرداد1387 و ساعت
10 |
روح خدا به سوی خدا پر كشيد و رفت آهنگ ارجعی زملائك شنيد و رفت يا صاحب الزمان ، به تو سوگند نائبت بار غم فراق تورا می كشيد و رفت استاد معرفت كه به ما درس عشق داد با عشق سوی دلبر جانان پريد و رفت چشمی كه هر سحر مژه بر هم نمی نهاد در شب جمال طلعت دلدار ديد و رفت تا می شنيد نام حسين شهيد را اشك از كنار ديده ی او می چكيد و رفت + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 10 خرداد1387 و ساعت
14 |
اماما! ای سفر کرده ی دیار عشق ای که با تیغ برّان حکومت ، خیبر شکنِ قلعه های نفاق زمانه شدی ای که باغ هستی ات ، بهار آزادی را آسایشِ دگر بود. بر بال کدامین ملک نشسته ای که اینچنین بی تاب و شتابان به سرای جاوید سفر کردی؟ خلوت اُنست را در کجا گستراندی که مستجاب شد؟ و اینک در سالروز اینگونه هجرانت با یادت دلهای سوگوارمان را تسلی ده + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت
5 |
رفته بودم سفری سمت دیار شهدا که طوافی بکنم گرد مزار شهدا به امیدی که دل خسته هوایی بخورد متبرک شود از گرد و غبار شهدا هر چه زد خنجر احساس به سرچشمه چشم شرمگینم که نشد اشک نثار شهدا خشکی چشم عطش خورده از آنجاست که من آبیاری نشدم فصل بهار شهدا چون نشد شمع که سوزد دل سنگم شب عشق کاش می شد که شود سنگ مزار شهدا آخرین خط وصایای دل من اینست که به خاکم بسپارید کنار شهدا + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت
15 |
خرمشهر یک شهر معمولی نیست شهر جهان آراست شهر نوجوانهای ۱۳ ساله شهر بهنام محمدی ، شهر محمد حسین فهمیده شهر دختران جوان خرمشهری که تفنگ روی دوششان گذاشتند و پابه پای برادرانشان جنگیدند... خرمشهر ثابت کرد که انسان در ۱۳ سالگی هم می تواند به خدا برسد. امام فرمود:« رهبر ما آن طفل ۱۳ ساله ای است که خودش را زیر تانک انداخت تا از ایمان و وطنش دفاع کند» این حرف را امام از ته دلش گفت ، نه تعارف بود و نه شعار... فهمیده ی ما مثل حضرت قاسم عمل کرد. مثل عبداللهٍ ۱۳ ساله که نه تنها برای دفاع از عمویش ، بلکه برای پاسداری از ولی و امامش ، دستش را سپر جان امام حسین(ع) کرد. ۱۳ ساله های ما از او الگو گرفته اند. سوم خرداد سالروز آزاد سازی خرمشهر، بر تمامی مردم غیور و شهید پرور ایران گرامی باد. + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در پنجشنبه 2 خرداد1387 و ساعت
17 |
حضرت زهرا (س) می فرمایند: پدرم به من فرمود: فاطمه جان ! هر کس بر تو صلوات و درود فرستد،خداوند او را می بخشد و او را به من ملحق می کند و هر کجای بهشت که من باشم ، او نیز در کنار من است. پس همه با هم بخوانیم صلوات فاطمیه را: اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت
21 |
تا فاطمه هست و جگر سوخته ی او با داغ دلِ لاله کسی کار ندارد + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 و ساعت
22 |
تا تو رفتی دیدگان خونفشانی ماند و من در سکوت بی کسی ها نیمه جانی ماند و من از همان شامی که دادم پیکرت را دست خاک لرزه های زانوان ناتوانی ماند و من ای پرستوی مهاجر از پر خونین تو بر در کاشانه ام تنها نشانی ماند و من چاه ، نخلستان ، علی ، تکرار شبهای سیاه آه ، بی تو نم نم اشک روانی ماند و من بعد تو در خلوت شبهای تار شهر غم خاطرات تلخ روی ارغوانی ماند و من + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 و ساعت
21 |
حضرت فاطمه (سلام الله علیها) ۷۵ روز«بنا به روایتی» بعد از پیامبر اکرم (ص) زنده ماند و به خاطر رحلت پدرش، غم و اندوه شدیدی بر ایشان وارد شد.در این مدت جبرئیل بر ایشان نازل می شد و از پیامبر اکرم (ص) به او خبر می داد و او را از سرنوشت ذریه اش آگاه می نمود و علی (ع) همهِ اینها را ثبت می کرد . بحار الانوار ج۱۶ + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 و ساعت
20 |
شهید سید مجتبی هاشمی یک مغازه لباس فروشی در خیابان وحدت اسلامی داشت که آنرا تبدیل به تعاونی کرده بود. در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۴ وقتی کرکره مغازه اش را پایین می کشید ، خانمی جلو آمده و با عنوان اینکه از راه دور آمده و لباس می خواهد ، از شهید هاشمی درخواست می کند که وارد مغازه شود. وقتی آنها داخل مغازه می شوند، افراد مسلح وارد مغازه شده و از پشت ایشان را به رگبار می بندند و ایشان با زبان روزه در سن ۴۵ سالگی به آرزوی دیرینه اش رسیده وشربت شهادت را می نوشد. همسر شهید نقل می کند: ما قبل از جنگ زندگی مرفه ای داشتیم . چند باب منزل و... که با شروع جنگ سید مجتبی همه آنها را فروخت و برای جبهه تجهیزات خرید. + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت
13 |
من کجا و تو کجا که شنیده ام قطره ی خونت با همین خاک های شلمچه یا طلائیه ، یا شاید با آب های اروند همراه شد ، تا من را که بعد از سالها به زیارت تو کشانده ، هشدار دهد و کسی از درونم فریاد بزند که : های ! می دانی فاصله خونی که در رگ توست با آن قطره های خون در چیست؟ من کجا و تو کجا که شنیده ام چقدر راحت چشمت را به روی زرق و برق چراغ های شهر بستی! چراغ های چشمک زنی که مردمش را از نگاه به آسمان باز می داشت و تو اما به دنبال ستاره ها بودی و همین شد که خودت هم یکی از ستاره های آسمان شدی. من کجاو تو کجا که شاید در یک لحظه ی ملکوتی ، به قشنگی تمامی عمر آدم ها ، کوله بار گناهت را زمین گذاشتی و قنوت گرفتی ، سجده کردی . سجده شکر یا توبه نمی دانم ، هر چه بود در یک لحظه عهد بستی و تمام شد و همه چیز از همین یک لحظه شروع می شود ، لحظه هایی که شاید یک چشم بر هم زدن بیشتر طول نکشد ، اما چشمه ای در قلب آدم ها می جوشانند که سعادت عمری را رقم می زند ، لحظه ای که میثاق می بندی همان باشی که او می خواهد. وقتی بر آن خاکی که روی آن افتاده بودی قدم می زدم ، با تو پیمان بستم ، کوله بار گناهم را همان جا روی زمین بگذارم و همان میثاقی را ببندم که تو با خدا بستی. هنوز کلام پیر جماران را از یاد نبرده ام که فرمود: جنگ تمام نشده است ، جنگ ما جنگ حق علیه باطل است و تا پایان تاریخ ادامه خواهد داشت و من هر روز در کشاکش زندگی معنای این کلامش را در می یابم ، در جنگی که هنوز تمام نشده است با مسئولیتی شاید هزاران بار سنگینتر ، گاهی که بار سنگین این مسئولیت را بر دوشم احساس می کنم دلم برای آسمان تنگ می شود. و تو می دانی که در این زرق و برق شهرها پیمودن راه آسمان چقدر سخت است همراهیم کن ... تا شاید من هم به آسمانی ها بپیوندم. ... تا شاید من هم یکی از آنهایی باشم که امام عصر (عج) برای خودش انتخاب می کند. ... تا شاید من هم مثل تو پرواز کنم. + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت
12 |
شهید کریم پیاز آبادی: خواهرانم ! شما موظف هستید که برای پاسداری از خون شهیدان و من، حجاب اسلامی خود را مانند سیده ی زنان عالم ، حضرت فاطمه ی زهرا (س) حفظ نمایید + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت
16 |
ای شهیدان! گریه بر شما افتخاریست ، که هر کس را نصیب نمی شود چشمی که بارانی حضور شما نشود بر صاحبش باید گریست + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت
16 |
استاد محترم حضرت حجه الاسلام والمسلمین انصاریان می فرمایند: وقتی لحظه ی جان دادن شهید می رسد ، ملک الموت حرکت می کند. از طرف خداوند خطاب می رسد: کجا میروی؟ می گوید: یک نفر می خواهد بمیرد ، شما هم از اول خلقت آدم به من مسئولیت داده اید که جانها را بگیرم. خداوند می فرمایند: بنشین ، جان شهید را خودم باید بگیرم. بین من و او حجابی نیست. تو در حدی نیستی که بتوانی جان او را بگیری. + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 و ساعت
23 |
در دست هايش امروز، «سارا» تفنگ دارد با دشمنان «دارا» ،او قصد جنگ دارد هنگام جنگ دادیم ،صدها هزار «دارا» شد کوچه های ایران ، مشکین زاشک «سارا» «سارا» لباس پوشید ،با جبهه ها عجین شد در فکه و شلمچه ، «دارا» به روی مین شد چندین هزار «دارا» ، با «خُود» یا که سربند یا تکه تکه گشتند ، یا که اسیر ، در بند «سارای» دیگری در، مهران شده شهیده «دارا» کجاست؟او در، اروند آرمیده صدها هزار «سارا»، چشمی به حلقه ی در از یک طرف و دیگر ، چشمی زخون دل تر «سارا» سوال می کرد ، «دارا» کجاست اکنون دیدند شعله ها را ، در قایقش به مجنون خون گلوی «دارا» ، آب حیاط دین است روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است هنگام جنگ «دارا» ، گشته اسیر و دربند «دارای» این زمانه ، با بنز رود به دربند «دارای» آن زمانه ، بی سر درون کرخه «سارای» این زمانه ،در کوچه با دوچرخه در آن زمانه «سارا» ، به جبهه ها عجین شد در این زمانه ناگه ،چادر لباس جین شد آن مقنعه ور افتاد ، جایش فوکُل در آمد «سارا» به قول دشمن ، از اُملی در آمد «دارا» و گوشواره ، حقا که شرم دارد در دستهایش امروز، او بند چرم دارد با خون و چنگ و دندان ، دشمن زخانه راندیم اما به ماهواره ، در خانه اش کشاندیم جای شهید اسم ، خواننده روی دیوار آنها به جبهه رفتند ، اینها شده طلبکار + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 و ساعت
23 |
گلها همه رفتند ، ما خار نباشیم
اینجا جوانمردی به زمین می خورد + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 و ساعت
7 |
برگزیدگان مسابقه ی شماره ی دو مقام معظم رهبری: شهید شیرودی اولین نظامی بود که به او اقتدا کردم جواب صحیح: شهید شیرودی نفر اول: سهرابی نفر دوم: فرامرز نفر سوم: محسن حاجیانی لطفاْ آدرس کامل پستی خود را در نظرات خصوصی بنویسید تا هدیه وبلاگ را برایتان ارسال کنیم. + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت
12 |
خدا در مکتب صبر علی (ع) پرداخت زینب (س) را برای کربلا ،با شیر زهرا (س) ساخت زینب (س) را بسان لیله القدری که مخفی ماند قدر او کسی غیر از حسین بن علی (ع) نشناخت زینب (س) را + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت
8 |
میلاد با سعادت عمه ی سادات ، حضرت زینب کبری «سلام الله علیها» را به پیشگاه امام زمان (عج) ،مقام معظم رهبری و همه ی شیعیان جهان تبریک عرض می نماییم.
روز پرستار
+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در شنبه 21 اردیبهشت1387 و ساعت
20 |
مبادا خویشتن را وا گذاریم امام خویش را تنها گذاریم ز خون هر شهیدی لاله ای رست مبادا روی لاله پا گذاریم + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در شنبه 21 اردیبهشت1387 و ساعت
14 |
در رقص گلوله دلنشین می میرند روی هیجان سرخ مین می میرند خاکستر پیکر تو هم گم شده است مردان بزرگ اینچنین می میرند + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در شنبه 21 اردیبهشت1387 و ساعت
14 |
امیدوارم حالتون خوب باشه و از مطالب این وبلاگ خوشتون بیاد عده ای از شما عزیزان اعتراض کرده بودید که چرا من به نظرات شما اهمیت نمی دم
من همه نظرات شما رو می خونم برای اینکه این حرفم رو ثابت کنم از امروز به بعد به همه برای شهادتِ منِ رو سیاه هم دعا کنید
+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 20 اردیبهشت1387 و ساعت
14 |
|
|