تبليغاتX

یاران ناب



بدون هيچ توضيحي اين دستنوشته شهيد محمد عبدي رو بخونين، خودش گوياي خيلي حرفهاست....


اي شهدا برخيزيد گويي اينجا همه چيز تمام شده است.

و انگار نسل جهاد ديده ديروز به خط پايان رسيده است. اگر سراغمان نياييد و کلامي و حرفي به زبان

نياوريد ما هم کم کم باورمان مي­شود که همه چيز تمام شده است. باورمان مي­شود که ديگر رد پايي از

شما پيش رويمان نيست باورمان مي­شود که ما هم ديگر بايد با مد، پرستيژ و آنکارد محاسن و تيپ

اداري و خلاصه همه چيزمان مثل آدم شود. اگر شما حرفي نزنيد باورمان خواهد شد که امام جلوي

چشممان جرعه جرعه جام زهر را نوشيد و همگي گفتيم، الحمدالله جنگ خانمانسوز تمام شد.

 

اي شهدا که جوانمردي در ذائقه شما بود، لحظاتي از خلوت بهشت فارغ شويد زخم ترکش­ها را فراموش

کنيد و از ما دلجويي نماييد. بعد از شما لباس خاکيمان را از تن در آوردند. اجازه نداريم مثل آنروزها بگوييم

التماس دعا، به ما آموختند که چگونه بخوانيم و بنويسيم؟!...... اي شهدا آنچه دنياي بي شما و بي امام

را قابل تحمل نموده وجود خامنه­اي عزيز است. اي خوش انصافها اينجا ديگر بلدوزرهاي جهادگران بي

سنگر که خاکريزهاي صداقت و درستي را بنا مي کردند خاموش شده است اينجا فانوسها خاموش شده

است. اينجا خيانت به رفيق قاموس فرصت طلبان و رسيدن به جاه و مقام به بهاي خاموشي عزت نفس

است. اي شهدا اينجا ديگر از عروج خبري نيست و همه از براي فنا شدن دست و پا مي­زنند. دستهاي

ناپاک بهم گره خورده تا بر نسل جوان امروزي روح بي اعتقادي و دنيا زدگي را جريان دهد.


دنياي غرب بر دلها مثل هوس مي­کوبد و در اين روزگار مردم پر فتنه­اي نيز هستند که با زبان دين مراد دنيا

و مسند و بقا بر قدرت خويش را مي­طلبند و از تکه تکه شدن پيکرها نردبان صعود مي­سازند. اگر در برابر

مظالمشان کلام حقي بگويي در مسلخ گاه هوا و هوسشان قرباني مي شوي و خلاصه اينجا بازار هزار

رنگ بي­مهره­هاست. اينجا ساکنينش به جرم بي وفايي محکومند. آري شهدا براي همين است که دلمان

تنگ شماست از قول ما به امام بگوييد که قرار ما اين نبود. ديگر از شما گفتن، از چند شب خاطره فراتر

نمي رود. بسيجي بودن به همان چند قطره چکاني فلج اطفال خلاصه مي شود. گريه و حسرت در فراغ

شما به جهالت و هواس پرتي ياد مي­شود. اي شهدا به داد ما برسيد.


اينجا ماندن سخت است در قنوتمان دلتنگي شماست و در سجده هايمان بي­تابي فراغتان و در رکوع

هايمان خميدگي دوري از شهادت است. اي شهدا سکوت غربتمان دردناکترين دردي است که تاب تحمل

را از وجودمان زدوده است ما هرگز به چنين صلح سبزي فکر نمي­کرديم و تنها ميدانهاي سرخ انديشه­مان

بود و اينک در قبيله، رد از همه کس، ما بازمانده ترينيم، به بي شهادتي، رياضت تدريجي مرگ را

 

منتظريم و در تب و تاب وصل به شما لحظه شماريم و اگر اين نباشيم بايد آنقدر بي­تفاوت شويم که همه

چيزمان را يک شبه فراموش کنيم تا ما هم به نوايي برسيم و از راهکارهاي تملق و چاپلوسي با فراموش

تفکر امام، خادمين در گاه مصلحت انديشان شويم.

 

اي شهدا ما در روزگار فقر محبت نگاهمان لبريز از ياد و التماس به شماست. اگر خوب گوش کنيد خواهيد

دانست که دل شکسته ما بهترين آوازي است که در فراغتان شب و روز مي­نوازد. بعد از شما تحمل

خيلي چيزها سخت است به بهانه صبرمان، به سکوت مرگ آوري دعوت مي­کنند. کاميابي هاي دنيا

مقدمه فراموشي ذکر خداست و خاتمه­اش با لبخند شيطان مانوس است. اي شهدا ما براي شما صبر

مي­کنيم و لو با فنا و فراموشي جان. اي شهدايي که در وقت خلوت و جلوت انس يافته­اند بر دلهاي پر رنج

ما برآوريد. خداحافظ اي شهدا اي گلبرگهاي خونين شلمچه، اي لبهاي سوخته فکه، اي گلوهاي تشنه، ا

ي تشنه­هاي فرات شهادت، خداحافظ، شما رفتيد و ما مانديم و راه ناتمام......

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388;ساعت 16:41;  توسط دیرینه;  | 

حتما بخونید

بيدار شدن قبل از ساعت چهار صبح ممنوع بود، اما بعضي از برادران زود بلند مي‌شدند و نماز شب مي‌خواندند. نگهبانان عراقي نيز در صورت مشاهده، اسامي آن‌ها را مي‌نوشتند تا صبح كه شد تنبيهشان كنند. يك شب نگهبان عراقي آسايشگاه به يكي از برادران كه زود بلند شده بود، اشاره كرد و گفت: اسمت چيست؟ آن برادر گفت: شنبه. -اسم پدرت؟ -يكشنبه. -اسم پدر بزرگت؟ -دوشنبه. نگهبان عراقي پس از يادداشت كردن اسم او بيرون رفت و فردا صبح مجدداً سر و كله‌اش پيدا شد. گفتني است كه عرب‌ها اسم فاميل را نمي‌نويسند و براي خواندن مشخصات فرد، اسم پدر و پدربزرگ را به دنبال اسم شخص مي‌آورند. لذا فردا صبح وقتي كه نگهبان عراقي براي تنبيه برادرمان اسمش را خواند و بلند گفت: «شنبه يكشنبه دوشنبه را بياوريد» بچه‌ها زدند زير خنده. او دوباره اسم را خواند اما هيچ‌كس نيامد و تنها خنده بچه‌ها شدت گرفت. سرباز عراقي كه دليل خنده بچه‌ها را نمي‌دانست، از خجالت سرش را پايين انداخت و بيرون رفت. بعداً كه از يكي از جاسوس‌ها دليل خنده بچه‌ها را پرسيده بود، او گفته بود اين‌ها اسم روزهاي هفته است.

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 90
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388;ساعت 9:28;  توسط دیرینه;  | 

طنز در اسارت

در آخرين سال اسارت، نامه‌اي براي يكي از اسرا با اين مضمون آمد:
فرزندم ! اميدوارم حالت خوب باشد؛ براي اطلاع تو مي‌نويسم كه در اولين سال اسارتت، يك بز و يك ميش خريدم تا وقتي برمي‌گردي، قرباني كنم. اما آن قدر نيامدي كه از همان دوتا الآن يك گله دارم. مادر منتظرت

منبع: مجله طراوت   -  صفحه: 15
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388;ساعت 9:27;  توسط دیرینه;  | 

حتما بخونید

ظاهراً عراقي‌ها، حالا به هر دليل و جهت، متوجه شده بودند كه من روحاني هستم و در پي آن بودند تا از زبان خود من بشنوند، چرا كه اقرار من به اين واقعيت في‌الواقع حكم اعدام و مانور تبليغاتي بر روي من بود و به همين جهت تا مي‌توانستم سعي در كتمان اين مطلب داشتم. جلسات بازجويي، متمادي و طولاني شده بود، از اين رو تصميم گرفته بودند تا با دعوت از افسران و استمداد از آنها جلسات بازجويي را هرچه زودتر به پايان برسانند. افسرها از بغداد آمدند و با حضور آنها جلسه آغاز شد. پس از رد و بدل شدن چند جمله، روش معمول و ابتدايي بازجويي آنها كه ضرب و شتم باشد، آغاز شد. با هر ضربه‌اي كه مي‌زدند، من يك «الهي العفو» مي‌گفتم و اين روند ادامه پيدا كرد تا اينكه موجبات تعجب و كنجكاوي افسران به اصطلاح ميهمان را فراهم آورد و بالاخره يكي از آنها دليل بر زبان راندن اين جمله را پرسيد. در پاسخ گفتم: من فكر مي‌كنم اين شكنجه‌ها و ضرب و شتم‌ها را خدا به خاطر گناهاني كه انجام داده‌ام، براي من مقدر كرده و شما اسباب كفاره گناهان من شده‌ايد. از اين رو با هر ضربه‌ي شما از خدا مي‌خواهم كه مرا به خاطر گناهانم ببخشد. بلافاصله يكي از افسران كه به شدت عصباني و برآشفته شده بود، فرياد كشيد: بزنيد اين فلان فلان شده را! چون گناهان زيادي دارد و بايد مجازات شود. اين مقدار كافي نيست.

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 50
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388;ساعت 9:18;  توسط دیرینه;  | 

باز هم در دل جنون آغاز شد
زخم ميدانهاي مين ابراز شد

بازهم مجنون ليلايي شديم
بعد عمري باز شيدايي شديم

ياد گلها ياد شبنم ها بخير
ياد بوذر ياد ميثم‌ها بخير

ياد آن دريادلان ناشکيب
کوي سبقت مي‌ربودند از رقيب

آن زمان‌ها عشق ميدان دار بود
عشق در دلهايمان سردار بود

رنگ خون، بالاترين رنگ بود
عشق آنجا ناخداي جنگ بود

آي دريا، بوي طوفان مي‌دهي
بوي عاشورا و قرآن مي‌دهي

باز امشب، دست‌هامان پرنياز
عشق در سجاده‌هاتان گرم راز

هشت سالي، خون تيمم کرده‌ايم
روي آتش، ما تبسم کرده‌ايم

هشت سالي بود که بوي ترکش داشتيم
معبري مين، بين دلها داشتيم

زخم ميدان‌هاي مين يادش بخير
کوچ عشاق از زمين يادش بخير.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388;ساعت 9:5;  توسط دیرینه;  | 

شهادت مظلومانه امام عشق و تقوی و صداقت

 عالم شیعه صادق آل محمد (ع)

 بر تمامی رهروان حق و حقیقت تسلیت باد

شهادت امام صادق علیه السلام

امشب غریب‎آباد دل سیه‏پوش عزای توست. امشب بر گلوی آسمان بغضی سخت بر جای مانده، امشب ابرها صیحه می‏زنند، زمین بر خود می‏لرزد و ضجه‏هایی غریب، بنیان مدینه را از هم می‏پاشد. مدینه در تب غم می‏سوزد، آه سردی بر چهره شهر نقش بسته است، مردی از کنج خانه‏ای ساده چشم از جهان فرو می‏بندد.

گویی امواج خروشان علم در ساحل ابدیت آرمیده است، گویی عشق با تمام وسعتش در دل خاک جای گرفته است. همه جا سخن از اوست، نامش به صداقت آسمان می‏ماند، مدینه روزهای با او بودن را خوب به یاد دارد، لطافت روحش مدینه را بهشتی می‏کرد، و سوز مناجاتش به خاک بها می‏داد. کرسی درسش اندیشه‏ها را بارور، عقل‏ها را متحیر و دل‏ها را مبهوت می‏کرد.

او از سلاله "لو کشف الغطا" است. می‏دانی از چه کسی می‏گویم و در ماتم که می‏سوزم، هم او که نامش بر سردرِ ابواب جنت نوشته شده است. مردی که به نور او بهشت را آفریدند آسمان برای او می‏بارد، و زمین برای او می‏بالد و گل‏ها برای او می‏خندند.

نامش جعفر است و لقبش صادق، که به صدقش ملائک گواه بودند. او کوثری بود که هر که از زلال حکمتش نوشید؛ حکیم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد، مجنون شد، خطیبان، به بیان او خطبه‏خوان شدند؛ هم او که به فرداها روشنی داد، و انسان‏ها را از جهل رهانید، امشب در سکوت شب، بر صادق آل محمد(صلی‏الله‏علیه ‏و ‏آله)‏ می‏گریم و بر غربت او اشک می‏ریزم. امشب تا سپیده‏دمان، هق هق گریه‏ام و فریادم را با پیک اشک و عشق به بقیع خواهم رساند.

 

"حسن رضایی"

گروه دین و اندیشه تبیان،

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388;ساعت 5:54;  توسط دیرینه;  | 

نشاني ات را گم کرده بودم
از مادرت پرسيدم
گفت: آن قطعه …رديف اول
آمدم و يادم آمد که مي گفتي

((قطعه)) همان غزل است اگر سر نداشته باشد
تو هم غزل بودي … قطعه قطعه…
قافيه ات شايد سنگ
و چه قافيه سختي براي ترانه…

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388;ساعت 18:31;  توسط دیرینه;  | 

ای کاش دل شکسته ام شاد شود

ویرانه ی عمر رفته آباد شود

 

این باقی عمر را چه حاصل چه ثمر

با فیض شهادت روحم آزاد شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388;ساعت 17:39;  توسط دیرینه;  | 

دنیا صحنه امتحان است

 

و ما امانتی هستیم از خداوند .

چه امروز ...

چه فردا ...

او امانتش را پس خواهد گرفت

پس : چه بهتر که این امانت با افتخار

به او باز گردانده شود !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388;ساعت 11:42;  توسط دیرینه;  | 

دلم برای جبهه تنگ شده؛ روزهایی که خدا نزدیک بود؛ آن روزها که صدای

توپ و تفنگ در هم پیچیده بود و نوای یا زهرا و یا حسین شهر را پر کرده بود.

دلم برای غروب‏های شلمچه، موج‏های خروشان اروند، دوکوهه و حسینیه

حاج همت تنگ شده. دلم هوای نماز مسجد جامع خرمشهر کرده.

 

کاش دوباره در زمین صبحگاهی می‏نشستیم پای دعای «عهد» بچه‏ها. دلم

هوای ایستگاه صلواتی با آن چای همیشه جوش خورده‏اش کرده. دلم برای

همه چیز جبهه و جنگ تنگ شده. از شهر و حصارهای بلندش خسته‏ام.

خدایا دلم تنگ روزهای خدایی است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388;ساعت 14:0;  توسط دیرینه;  | 

خدایا، آن سال‏ها رفتند؛

سال‏های زلال مهربانی؛

سال‏های سجود و صعود؛

سال‏های اوج شهادت و شجاعت مادران شهید؛

سال‏های سنگرهای سوز و گداز؛

 

سال‏های خوش «دوکوهه»؛

 سال‏های بی‏قراری و انتظار

دریغا که سال‏های عشق و عطش گذشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388;ساعت 13:45;  توسط دیرینه;  | 

ماندیم پیاده و سواران رفتند ... www.malek.mihanblog.com

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388;ساعت 15:43;  توسط دیرینه;  | 


مسعود (شهید عباس) کاشانی پور :

به تهذیب نفس پرداخته و سعی کنید اوقات را بیهوده به هدر ندهید .

                                          *****

علی خسروی :

حسین کسی را می طلبد که بتواند عاشق واقعی او باشد .

                                         *****

حیدر علی آزادی :

وحدت را به رهبری امام امت تبلور اسلام راستین حفظ کنید که نابودی دشمنان در گرو آن است.

                                         *****

سهراب منصوری :

دنیا مانند کلاس درسی است که سرانجام به پایان می رسد و باید در آن امتحان پس داد.

                                          *****

منصور چهارده معصومی :

همیشه به یاد خدا باشید و در راه او قدم بردارید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388;ساعت 12:5;  توسط دیرینه;  | 


ساعت ۶صبح روز ۲۱فروردین سال ۶۶ است .نگهبانی من تمام شده است و نگهبان بعدی سید حسین حسینی است. برادرشهید سید حسن حسینی.

می روم او را صدا می کنم که بیاید سر پست کمی گله مند می شود .می گویم: اگر ناراحتی من به جایت می ایستم.

میگوید: نه داشتم خواب بهشت را می دیدم و بعد بلند می شود و به طرف سنگر می رود و پست را از من تحویل می گیرد هنوز ده دقیقه نگذشته است که صدای انفجار می آید و بعد تلی از خاک که بر سرمان فرو می ریزد می دوم بیرون سنگر و می بینم سه دستگاه تانک عراقی بین خاکریز کمین و خط اول رو به ما موضع گرفته و شلیک می کنند نگاه به سنگر نگهبانی می کنم و با دیدن سید حسین حسینی به یاد فرازی اززیارت ناحیه ی مقدسه می افتم:
که: السلام علی الشیب الخضیب
بچه ها را صدا می زنم. آر پی جی زن می آید. چند گلوله حاضر می کنم و او شلیک می کند. یکی از تانکها شکار می شود و دو تای دیگر فرار می کنند.از سکوت خط اول متوجه می شویم که کسی در آنجا نیست. با تدبیر فرمانده کمین به عقب می رویم و متوجه می شویم که دشمن به داخل خاکریز نفوذ کرده و خیلی ها شهید و بقیه در خاکریز احتیاط موضع گرفته و مشغول دفاع هستند. به آنها ملحق می شویم بچه های غیرتمند ما شانه به شانه هم در حالی که بوی باروت و خون و انفجار همه جا را پر کرده و از سر و رویشان خون و عرق می چکد در جنب و جوش اندو فقط در فکر دفاع از دین و ناموس و خاک میهن اسلامی خویش اند.

سرم را که بلند می کنم پیکر شهیدی را می بینم که روی خاکریز افتاده و پاره پاره شده است.

برای شناسایی داخل جیب پیراهنش را می بینم نامه ای هست که انگار فرصت نکرده که آن را پست کند و خیلی از خطوط آن همراه ترکش به داخل قلبش رفته است و باقیمانده ی آن آغشته به خون پاک اوست نامه را باز می کنم با خط درشت نوشته است :
خواهرم حجاب تو کوبنده تر از خون من است..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388;ساعت 12:1;  توسط دیرینه;  | 

 

«پدر و مادر عزيزم!

 مي خواهم قبل از هركس، خودم خبر شهادتم را به شما بدهم و پيشاپيش، مژدگاني دريافت كنم، چون مي دانم به محض رسيدن اين خبر به شما، دست‌هايتان را به آسمان بلند مي‌كنيد و به درگاه خداي بزرگ شكر اين نعمت را مي‌كنيد».

                                                                                         شهيد حاجيان

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388;ساعت 13:22;  توسط دیرینه;  |