تبليغاتX

یاران ناب



اول سلام به پاکی و صفاتون                                    به برق اشک شب تو چهره هاتون

به مهر نقلیتون میون سنگر                                      به عشق خالصانتون به رهبر

به خون پاکتون که وقتی چکید                                  باطنتون طعم قداست چشید

قسم به مردیتون دلم تکیده                                      از بس تو دنیا رنگ ظلمت دیده

زندگی بی شما شبیه ننگه                                     بی شهدا یه پای دنیا لنگه

قدیما که زندگی بی ریا بود                                      یادش به خیرشیطونه روسیاه بود

اما حالا گمون کنم روم سیاه                                    سفید شده صورت اون بی حیا

تو کوچه با سرخی صورتکها                                      شدیم خجالت زدتون لاله ها

عصر ما عصر نون شبهه ناکه                                    غریب ترین پدیده نون پاکه

سر تا سر حرف همه اسکناس                                 اهمیت نداره باطل یا راست

دروغامون بوی مصلحت میده                                     رنگ رخ آبرومون پریده

شرف میدیم و دنیا رو می خریم                                داوطلبانه تو آتیش می پریم

کفگیرمون که ته دیگ می خوره                                 کار زبونمون فقط غرغره

روزی رو دست آدما می بینیم                                   حواسمون نیست که چقدر بی دینیم

نفهمیدیم دینمونو فروختیم                                       عزتمون آبرومونو ریختیم

پیش خدا اعتباری نداریم                                          خلاصه که خیلی نالون و زاریم

حرف دلم رو شهدا شنیدین                                       به غفلت زمینی ها خندیدین

وقتی با یا علی نفس گرفتین                                    پر کشیدین تا آسمونا رفتین

وقت ملاقات خدا بش بگین                                       یه بنده هاش خسته شده از زمین

بهش بگین زمین شده پر از مین                                بهش بگین دلم گرفته

                                                                                                                  همین...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391;ساعت 0:10;  توسط samira & zahra;  | 

http://mobarezphoto.persiangig.com/24-5-90/bozorg/2.jpg 

سلام بر اقیانوس کرامت!
سلام بر لحظه‏هایی که تو را آوردند!
سلام بر آغوش «کوثر»، که با رسیدن تو مادرانه شد!
سلام بر لبخند سرافراز علی علیه‏السلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد!
سلام بر لب‏های رسول اللّه‏ که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانه‏ات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!
سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!
سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی!
سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاسته و مقدر است که در روزگارانی نه چندان دور، وارث تمام صبر فاطمی و عدل علوی، در زمانه بی‏حیدر، امیرالمؤمنین باشد و زخم‏ها و طعنه‏های روزگار را جز به سکوت، پاسخی بر زبان نیاورد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390;ساعت 10:29;  توسط samira & zahra;  | 

ای کاش علی شویم و عالی باشیم


هم سفره کاسه سفالی باشیم

 

چون سکه به دست کودکی برق زنیم

نان آور سفره های خالی باشیم
 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390;ساعت 11:31;  توسط samira & zahra;  | 

به نام خدا
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم.
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت.
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم!
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی) و نزدیکی با خدای چرا که ان الله اشتری من المومنین.
من نیز در پوست خود نمی گنجم.گمشده ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم.سیمهای خاردار مانعند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم (هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389;ساعت 12:3;  توسط samira & zahra;  | 

آنها آمدند تا زندگی کردن را به ما یاد دهند و ما یاد نگرفتیم.

چشم دوختند در چشم ما و با سکوت شان فریاد زدند،که جور دیگر هم می شود زندگی کرد.آنها رفتند و ما ماندیم.رفتن آنها به رفتن یک ستاره ی دنباله دار می ماند و ماندن ما به ماندن آب در مرداب روزمرگی ها،انگار که آن ها مانده اند و ما می رویم.

امروز سربرداشته ایم و چشم دوخته ایم به دنباله ی آن ستاره، تا مسیرش را گم نکنیم.

شاید روزی کسی از ما خواست به آنها بپیوندیم......

وقتی نمازش تمام شد،پرسیدم :دعای دیگری بلد نیستی؟سال هاست در قنوت هایت این دعا را می خوانی«ربنا افرغ علینا صبراً و...»

گفت:صبر چیز خوبی است می تواند ایمانت را ریشه دار کند و نگذارد پایت در مشکلات و گرفتاری ها بلرزد.گفتم:خب درست اما چرا فقط این دعا؟ جوابم داد:این ارث یک شهید است که به من رسیده است.

با تعجب پرسیدم:ارث؟یک دعا؟ گفت: بله نمی دانم کدام عملیات بود.مجروحی را برایمان آوردند که 18سال بیشتر نداشت.اسمش علی باقری بود.به خاطر ترکش هایی که خورده بود،حالش اصلاً خوب نبود.حدود ساعت دو صبح که به هوش آمد،به هوای اینکه اذان صبح را گفته اند،مهر خواست تا نماز بخواند،برایش خاک تیمم آوردم،تیمم کرد و نشسته نماز خواند. معلوم بود که درد زیادی را تحمل می کند.در قنوتش عاشقانه از خدا،صبر و استقامت می خواست: «ربنا افرغ علینا صبراً وثبت اقدامنا و توفنا مع الابرار... خداوندا بر ما صبر عطا فرما، پاهای مان را ثابت قدم فرما و ما را با خوبانت بمیران»

نمازش که تمام شد،کلی مقدمه چینی کرد و گفت: خانم پرستار! شما خیلی خوبید.اما می دانید،ریشه موهای تان پیداست!

او جای بچه من بود اما درس بزرگی به من داد. او شهید شد... اما از آن روز به بعد تصمیم گرفتم، ذکر قنوت هایم دعای او باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389;ساعت 11:57;  توسط samira & zahra;  | 

زیبا شده بودی . چهره نورانیت نیم نگاه ِ هرکسی را به طرف خودمی کشاند. گوشه ای نشسته بودی و آسمان را تماشا می کردی . به گمانم آن لحظه روی زمین نبودی . رها بودی . رها در آسمان . رها درپرواز در اوج . این را موقعی فهمیدم که کنارت نشستم و تو متوجه حضور من نشدی . قطرات اشک از چشمانت باریدن گرفته بود. حال عجیبی داشتی . نمی خواستم خلوتت را به هم بزنم ، امّا خواهش درونی ، مرا وادار کرد تا دستم را به دور گردنت بیندازم . نمی دانم ،شاید در آن لحظه که در خودت غرِ بودی ، از من ناراحت شدی که خلوتت را شکستم ؟ امّا وقتی بر لبانت لبخندی زیبا گل کرد، دانستم که ناراحت نشدی ، کمی آرام گرفتم . در آن لحظه



 

در آن لحظه ، خیلی زود مراپذیرفتی . به نگاهت خیره شدم . نگاهی که در بیابان خدا رها شده بود.به دنبال چه می گشتی ؟ـ خیلی تو خودت غرِ شدی ؟و سکوت تو، جواب سئوال من بود. معلوم می شه متّصل شدی ؟ آقا محمّد... ما رو فراموش نکنی .اشک های رها بر روی گونه هایت را پاک کردی ، شایدنمی خواستی تماشاگر آنها باشم . رو به من کردی و گفتی : ما که قابل نیستیم .و دوباره نگاهت را در پیچ و خم خاک گرفتة بیابان رها کردی . غرِدر خلوت تو شده بودم . پرچم سبزرنگ زیبایی ، دور گردنت انداخته بودی ، حس کنجکاوی مرا به پرسیدن واداشت . پرچم قشنگیه !....آن را لمس کردی و رو به من ، خیلی آرام گفتی : شهادتینه ...خیلی محکم گفتی ، و من فقط در جوابت یک جمله گفتم ;پرچمدار باید پرچمو رو به آسمون بلند کنه .وقتی کلامم را شنیدی ، کمی جا خوردی : نوشته های روش رو خوندی ؟بلافاصله پرچم را از دور گردنت باز کردی و در برابر من روی زمین پهن کردی : بخوان ، چی نوشته ؟و من خواندم :ـ لااله الاالله ، محمد رسول الله ، علی ولی الله .و بلافاصله پرچم را جمع کردی و دوباره دور گردنت گره زدی . به این می گن شهادتین ...نگاهت را به سقف آسمان گره زدی سیم ِ اتّصاله ، اگر تیری ناگهانی از چله رها شد و منو نقش زمین کرد و من بدبخت نتونستم کلامی بر زبان جاری کنم ، این پرچم شاهدی بر درون من خواهد بود.لهجة شیرین روستایی ات بر دلم نشست . مرا قانع کردی . و من چاره ای نداشتم ، جز اینکه از تو دور شوم تا خلوتت را آشفته نسازم . ومن رفتم و تو ماندی با آن هیبت سبزگون ...کار گره خورده بود. دو سنگر کمین ِ تیربار، بچّه ها را زمین گیر کرده بود. کوچکترین حرکتی میّسر نبود. بچه ها، درون کانال هایی که عراقی ها حفر کرده بودند، درازکش ، آمادة فرمان بودند. اما بارش رگباردوشکا، حرکت را مختل کرده بود. خواستة فرمانده گردان حرکت بچه ها به جلو بود. تنها راه حرکت و پیشروی ، منهدم کردن دو سنگرتیربار بود. داوطلب لازم بود. دو نفر آرپی جی زن . در آن میان ، دانشی به همراه کمکی اش ، برای خاموش کردن تیربار سمت راست ، اعلام آمادگی کرد. بلافاصله تو به طرف فرمانده آمدی ، و برای منهدم کردن سنگر سمت چپ اعلام آمادگی کردی . می خواستی تنها بروی .ــ محمّد.... کمکی ...؟ من کمکی نمی خوام . خودم به تنهایی می تونم .چند گلولة آرپی جی در کوله پشتی ات قرار دادی ، و سینه خیز به راه افتادی . اضطراب و دلهره بر فضا حاکم شده بود. بچّه ها گریه می کردند. بعضی ها چشم به آسمان دوخته بودند و با او راز و نیازمی کردند. التماس از سراپای گردان می بارید. نفس ها در سینه حبس شده بود. کسی حتّی کوچکترین حرکتی نمی کرد. تیربار دشمن می غرید و می نالید. لحظه ای خاموش نمی شد. دقایق به سختی می گذشت . ناگهان صدای تکبیر تو در برابر تیربار دشمن بلند شد.اوّلین گلوله را شلیک کردی . شعلة آتش از سنگر بلند شد. و درست ،چند لحظة بعد شلیک دومین گلوله تو، کل ّ سنگر کمین را به ویرانه ای تبدیل کرد. آن شب کارت را خوب انجام دادی . و بعد از منهدم شدن سنگر کمین سمت چپ ، گردان راه افتاد. پرچم سبز دور گردنت در آن تاریکی ، درخشش خاصی به چهره ات داده بود. در حال حرکت آرام به بچّه های پشت سرت گفتی : بچه ها، خیالتون راحت باشه ، سنگر کمین رفت روی هوا.پیشاپیش همه در حرکت بودی ، کاش من هم به همراه تو بودم ...روز به نیمه رسیده بود. بچّه ها تقریباً به مواضع از پیش تعیین شده رسیده بودند. تثبیت خط شروع شده بود. و من گاه و بیگاه سراغت رااز دیگران می گرفتم . در حال کندن سنگر بودم که ماشین گل و لای گرفتة تعاون مرا به طرف خود کشاند. دست از کار کشیدم . به طرف خودرو حرکت کردم . پیکر پاک شهدا درون ماشین بود. صحنة عجیبی بود، چهرة خندا ن شهدا دیدنی بود. در آن میان پیکر شهیدی درچشمانم جای گرفت . پرچم سبزرنگ به خون آغشته ای ... دو دل بودم . نکند... تو؟! آرام چهره ات را برگرداندم . با همان لبخندهمیشگی در برابرم ظاهر شدی . تو بودی محمد. پرچم دور گردنت راآرام باز کردم . آن را روی بدنت پهن کردم . و برای آخرین بار همراه بالبخند قشنگت نوشتة روی آن را مرور کردم .ـ لااله الاالله ...در زیر نور آفتاب ، پیکر سبزت که لبریز شهادتین بود، دیدنی ِدیدنی شده بود. آرام دستم را دور گردنت گذاشتم ، و نمی دانم شایددر آن لحظه خورشید از ما عکس گرفت . و هنوز آن عکس در ذهن من است ...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389;ساعت 20:25;  توسط samira & zahra;  | 

پیوندی آسمانی

  آلبوم و آرشیو کارت پستال ها | کارت پستال سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت زهرا (س) | www.vefagh.co.ir

لباس یاس برتن کرد زهرا


کنار دست او بنشست مولا


محمدخطبه خواند زهرا بلی گفت


غلط گفتم بلی نه "یاعلی" گفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389;ساعت 16:43;  توسط samira & zahra;  | 

بسم رب المهدی ارواحنا فداه

 

 دست نوشته ای از شهید دکتر محمدرضا فتاحی

 

نمی توانم بگویم چقدر خوشحالم که در زمان اکنون زندگی می کنم. زمانی که آنچه باید برای جذب ظاهری و روحی انسان به دنیا و دست یافتن به لذت مهیا باشد، بیشتر از هر زمان دیگری هست. و انسان امروز سخت تر از هر زمان دیگری باید انتخاب کند و طاقت بیاورد.

با انتخابش تنها می ماند، حتی در کنار عزیزترین هایش؛ آنها که هر روز و شب کاملا توجه دارند خوب بخورند(صبحانه کامل، ظهر غذای انرژی بخش و شب میوه ی فراوان و غذای کم و سبک)؛ خوب بپوشند(لباس اولین زبان گویای ما و معرف شخصیتمان) و زندگیشان را به سمت رفاه و راحتی بیشتر ببرندو البته خدا را هم عبادت کنند. نماز، روزه، محرم ها عزاداری فراوان و به نظرشان اینها هیچ منافاتی با هم ندارد.

هرگز نمی توانی به آنها بگویی تو این را با تمام وجود درک کرده ای که هیچ چیز نمی تواند انسان را به کمالش نزدیک کند، مگر سختی، درد و آنچه وقتی با تمام وجود خودش را به پروردگار سپرد بر او فرو خواهد ریخت و هرگز در تایید حرفت نمی توانی بگویی خدا خودش فرموده« دنیا را برای راحتی مومن خلق نکرده ام» و چطور خوش خیالانه دنبال زندگی راحت می روی و خواهان عشق او هم هستی؟

اگر به اشتباه کم طاقتی کردی و این یکی دو جمله را به زبان آوردی، خواهی شنید«مگر نعوذبالله پروردگار آزار دارد که بخواهد بنده اش را در سختی و فشار ببیند». حالا چه داری بگویی!

من در بهترین زمانه ی هستی زندگی می کنم. در نزدیک ترین لایه های هوا به آسمان. معبود من علت العلل نیست، خالق هستی و اسمان و اقیانوس های شگفت انگیز هم نیست(و صد البته که همه اینها هم هست) من بهشت و جهنم نمی شناسم. معبود من فقط عشق است. نیاز و تمنایی که با تمام وجود در درون من می جوشد. نقص، درد، سردرگمی، و حیرتی که وقتی از او خالی ام مرا در خود می پیچد و زمین گیرم می کند. من برای زیستن به او نیازمندم بیشتر از هوا و آب. من به او نیازمندم. برای هلاک نشدن از درد تنهایی و غربت زمین.

حالا بهتر از همه ی این سالها با شهیدان احساس نزدیکی می کنم. وقتی از آنها می خوانم، وقتی از دردشان می گویند، جنس این درد... این تنهایی را می فهمم. زمانی که درد بودن، درد خوب بودن، ابرهای سپید خزان آلود سینه ی مرا به حرکت وامی دارد و بغض گلویم را سد می کند شماها از احساس من چه می دانید.

آه ای درد بزرگ بودن! که مرا در دیده ی اینان که بسی کوچک بینند، خوار کرده ای. واژه سرگردانی و تنهایی و اضطراب.کاش فقط یکبار ، آری ای بودن عظیم، فقط یکبار به سینه ی اشک نادیده غم ناگرفته قدم می نهادی و به آنها می فهماندی آن کس که در بودن خویش آورده است چه حالی دارد.

من روحی آواره ام در کویری غریب؛ تنهای تنها و مشحون از درد؛ غریبانه خواهد سوخت تا اصالت انسان را پاس دارم. بدون ذره ای شک بر درستی راهم ایمان دارم و این ایمان تجربه ای است که از تماشای سوختن روح خویش آموخته ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389;ساعت 11:5;  توسط samira & zahra;  | 

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."
از خاطرات دکتر چمران
 
با تشکر از خواهر گلم زهرا جون ...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389;ساعت 11:2;  توسط samira & zahra;  | 

 

دلم را به آسمان ها مي سپارم تا نوشته هايش را به تو نشان دهد تا شايد دفتر قلبم را ورق بزني و گوشه اي از آن را بخواني پس برايت مي نويسم ، از دل غريب خود برايت مي نويسم ، آري خيلي دلم مي خواست با تو بودم در ميان ابرها ، پيش خدا بودم. نمي داني كه چقدر برايت دلتنگم، اشك هايم سرازير است اي شهيد، مي خواهم با تو صحبت كنم اما با چه زباني ؟! ... با اين زبانم كه پر از گناه است؟ نه نمي توانم! چگونه مي شود مهمان آسمان باشم و با زبان زميني خود صحبت كنم؟

اي كاش من هم شب ها به جاي خفتن در زمين در آسمان ها بودم .

بارها و بارهاست به بهشت رضا آمدم ولي متوجه حضور باصفايت نشدم. بارها از خودم پرسيدم چرا و چگونه است اين رفتن و اين پر کشيدن؟ چگونه است اين سلوک آسماني که در زمين کمتر کسي از آن خبر دارد؟  چرا بهشت‌ رضا اينقدر بار سنگيني است ولي در نهايت انسان در آن سبکبار است...

دوست دارم باري ديگر با اعماق وجودم السلام عليک يا ابا عبدالله بگويم و جواب سلامم را بشنوم.
دوست دارم دنيا را آنچنان ببينم که در نظر يک مورچه است، و حوادث دنيا برايم آنچنان کوچک باشد كه ...
دوست دارم عهد ديرينه‌اي با آقايم و مولايم ببندم و آن را در سراسر زندگيم جاري کنم، و آن عهد و امانت را نشکنم...
دوست دارم توجهم به خدا بي‌ريا باشد و اين مهمترين چيزي است که مي‌خواهم، زيرا اگر رابطه‌ام با خدا درست شود و باشد ساير مسايلم نيز به رأي او حل خواهد شد و بزرگترين آرزويم اين است: (اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا)...
نامه ي قبلي را به نشاني زهرا (س) به آبهاي طلائيه سپردم و اين نامه را به آسمان ميسپارم.شهيد ! تو ستاره اي هستي كه در آسمانها مي درخشي.براي ما دعا کن که ادعاي آماده‌سازي زمينه ظهور مولا را عملي سازيم. برايمان خيلي دعا کن، دعا کن آنقدر پرورش يابيم که لااقل 313 يار مولا (ع) کامل شوند و دنياي سراپا مشتاق ظهور منور شود. زمين و آسمان و همه و همه منتظرند،دعا کن ما از منتظران واقعي مولا باشيم.


سرمايه محبت زهراست دين من
من دين خود را به دو دنيا نمي‌دهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389;ساعت 17:33;  توسط samira & zahra;  | 

ياران مردانه رفتند

 اما هنوز تکبير وفاداري‌شان از مناره‌هاي غيرت اين ديار به گوش مي‌رسد.

 ياران عاشقانه رفتند

 اما هنوز لاله‌هاي سرخ دشت‌هاي اين خاک به يمن آنان به پا ايستاده‌اند

 و ما چند روزي را در هفته دفاع مقدس به ياد آن رادمردان

ايثار و شهادتشان را به نظاره مي‌نشينيم.

 

ديروز از هرچه بود گذشتيم

امروز از هرچه بوديم

آن‌جا پشت خاكريز بوديم

و اين‌جا در پناه ميز

ديروز دنبال گمنامي بوديم

و امروز مواظبيم ناممان گم نشود

جبهه بوي ايمان مي‌داد

و اين‌جا ايمانمان بو مي‌ دهد

الهي نصيرمان باش، تا بصير گرديم

بصيرمان كن، تا اسير برنگرديم

و آزادمان كن تا اسير نگرديم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389;ساعت 17:17;  توسط samira & zahra;  | 

عجب صبری خدا دارد ...

قرآن

اقدام موهن و شیطانی استکبار جهانی

 در آتش زدن کتاب مقدس و آسمانی قرآن کریم را

به شدت محکوم می نمائیم.

 

در این مصیبت جانگداز ، باید چشم ها ، خون بگرید ،

 چرا که منشور جاوید انسانیت و لوح ماندگار شرافت،

 و قاموس کرامت ، بدست انسان نماهای پیرو ابلیس ،

 زبانه می کشد ،

پس تا روز از پی شب می آید

 باید در این مصیبت جانکاه گریبان چاک داد

و اشک ماتم ریخت و با اندوه هم خانه شد.

 

با صدای رسا اعلام می کنیم که

منطق قرآن آتش زدنی نیست

و آنچه که آتش می‌گیرد هویت آتش زنندگان است.

 

ما پیرو آیینی هستیم که

پیشوایش امیرالمومنین علی علیه‌السلام

 بی حرمتی به زن یهودی در قلمرو حکومتش را بر نمی تابد

و به خاطر آن رخداد، طلب مرگ می نماید

 

این ضایعه مولمه را

به محضر مقدس حضرت بقیة الله الاعظم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

 و همه مسلمانان و قرآن دوستان عالم تسلیت گفته

و از خدای بزرگ شتاب در امر ظهور آن قرآن ناطق را خواستاریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389;ساعت 18:33;  توسط samira & zahra;  | 

امام صادق(علیه السلام):

                             خواب روزه دار عبادت،

                                             خاموشي او تسبيح،

                                                              عمل وي پذيرفته شده

                                                                                  و دعاي او مستجاب است."



آمد رمضان هست دعا را اثری

دارد دل من شور و نوای دگری

ما بنده عاصی و گنهكار توییم

ای داور بخشنده بما كن نظری

اللهم صل علي محمد و آل محمد . نواي دل  

ای دوست بهار بی خزان را دریاب

در وقت سحر حال اذان را دریاب

یک ماه تحمل کن و یک سال صفا

مهمانی ماه رمضان را دریاب

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389;ساعت 11:34;  توسط samira & zahra;  | 

 شهيدعلي اكبر كاظم زاده


عجيب است حال انسانهايي که مي‌دانند مي‌ميرند،

و مي‌دانند در پاي ميز محاکمه به بند کشيده خواهند شد

اما باز، نشسته‌اند، مي‌خوردند و مي‌خندند

 و آسوده و بي‌خيال مي‌خوابند.

چه عجيب است

داستان آدمي که مي‌داند بعد از مرگ از او بازخواست مي‌کنند

 ولي باز هم بي خيال است و معصيت مي‌کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389;ساعت 11:19;  توسط samira & zahra;  | 

 

آسمان غرق خيال است کجايي آقا


پنجمين جمعه سال است کجايي آقا


يک نفس عاشق اگر بود زمين مي فهميد


عاشقي بي تو محال است کجايي آقا

 

سلام بر امامی که همیشه از یادش غافلیم و او به یاد ما است .

سلام بر امامی که منتظر اذن خدا است

 و منتظر محبان و دوست دارانش .

 سلام بر او که به انتظار او، هنوز در راهش ایستاده ایم

و خواهیم ایستاد .

 

 انتظار، ستون فقرات مکتب تشیع است .

 انتظار است که ایستادگی در برابر ستم را سرلوحه فرهنگ شیعه

 قرار داده و تحمل ناگواری ها را ممکن ساخته است .

سلام بر منتظران راستین که دل هاشان در شوق رسیدن به آن مهر

خداوندی می کاود همه جا را...

سلام بر عاشقان درگاه حق

 که بی وقفه می سوزند و مهر خاموشی بر لب دارند...

سلام بر پاک سیرتانی که تو را،تنها تو را زمزمه میکنند

ای سبزترین بهار...

و سلام بر تو ای امید انتظار زمین و آسمان...

سلام بر تو ای روح پر شکوه حق...

سلام بر تو ای محبوب دلها...

سلام بر تو ای آسمانی ترین،ای عاشقانه ترین شعر آفرینش...

 

میخواهم هفت سین عشقم سلام بر تو باشد و بس...

سلام بر تو و هر آنچه که از برای توست...

مولای من!

از تو می خوانم ، و تو را می جویم ای آرزوی دیرینه من...

هر آنچه هست را برای تو میخواهم  و از تو می سرایم این شعر ناتمام را...

 

دفتر عشق را گشودنش سهل است اما بستنش را کس نتواند...

 

سال هاست برای تو مینوسم ، از تو و عشق تو،

از تو و هر آنچه متعلق به توست...

 

دلم میخواهد تک تک واژه های شعرم تو را بسرایند و از تو بگویند...

آری برای تو می نویسد دوباره، منتظری چشم براه دوخته...

دلش را عشق و امید تو افروخته...

 

دلم میخواهد تو را بیش از پیش بخوانم...

لبریز شوم از شوق وصال...

و از عشق به تو...

 

دلم میخواهد...

 

ای آیه نور...

ای آفتاب ظهور...

ای آن که چشم منتظری گشته به راه تو کور..

 

ای آسمانی ترین!

بگو که ابرهای رحمت بر وجودی نالایق ببارند...

بگو آرام بخشند اندکی این آتش سوزان هجران را...

 

منتظران چشم براهند...

بارانی ترین من بیا
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389;ساعت 19:44;  توسط samira & zahra;  |