

اول سلام به پاکی و صفاتون به برق اشک شب تو چهره هاتون
به مهر نقلیتون میون سنگر به عشق خالصانتون به رهبر
به خون پاکتون که وقتی چکید باطنتون طعم قداست چشید
قسم به مردیتون دلم تکیده از بس تو دنیا رنگ ظلمت دیده
زندگی بی شما شبیه ننگه بی شهدا یه پای دنیا لنگه
قدیما که زندگی بی ریا بود یادش به خیرشیطونه روسیاه بود
اما حالا گمون کنم روم سیاه سفید شده صورت اون بی حیا
تو کوچه با سرخی صورتکها شدیم خجالت زدتون لاله ها
عصر ما عصر نون شبهه ناکه غریب ترین پدیده نون پاکه
سر تا سر حرف همه اسکناس اهمیت نداره باطل یا راست
دروغامون بوی مصلحت میده رنگ رخ آبرومون پریده
شرف میدیم و دنیا رو می خریم داوطلبانه تو آتیش می پریم
کفگیرمون که ته دیگ می خوره کار زبونمون فقط غرغره
روزی رو دست آدما می بینیم حواسمون نیست که چقدر بی دینیم
نفهمیدیم دینمونو فروختیم عزتمون آبرومونو ریختیم
پیش خدا اعتباری نداریم خلاصه که خیلی نالون و زاریم
حرف دلم رو شهدا شنیدین به غفلت زمینی ها خندیدین
وقتی با یا علی نفس گرفتین پر کشیدین تا آسمونا رفتین
وقت ملاقات خدا بش بگین یه بنده هاش خسته شده از زمین
بهش بگین زمین شده پر از مین بهش بگین دلم گرفته
همین...
سلام بر اقیانوس کرامت!
سلام بر لحظههایی که تو را آوردند!
سلام بر آغوش «کوثر»، که با رسیدن تو مادرانه شد!
سلام بر لبخند سرافراز علی علیهالسلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد!
سلام بر لبهای رسول اللّه که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانهات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!
سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!
سلام بر تو، شباهتِ بیشائبه محمدی!
سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاسته و مقدر است که در روزگارانی نه چندان دور، وارث تمام صبر فاطمی و عدل علوی، در زمانه بیحیدر، امیرالمؤمنین باشد و زخمها و طعنههای روزگار را جز به سکوت، پاسخی بر زبان نیاورد!

ای کاش علی شویم و عالی باشیم
هم سفره کاسه سفالی باشیم
چون سکه به دست کودکی برق زنیم
نان آور سفره های خالی باشیم

به نام خدا
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم.
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت.
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم!
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی) و نزدیکی با خدای چرا که ان الله اشتری من المومنین.
من نیز در پوست خود نمی گنجم.گمشده ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم.سیمهای خاردار مانعند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم (هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن)

آنها آمدند تا زندگی کردن را به ما یاد دهند و ما یاد نگرفتیم.
چشم دوختند در چشم ما و با سکوت شان فریاد زدند،که جور دیگر هم می شود زندگی کرد.آنها رفتند و ما ماندیم.رفتن آنها به رفتن یک ستاره ی دنباله دار می ماند و ماندن ما به ماندن آب در مرداب روزمرگی ها،انگار که آن ها مانده اند و ما می رویم.
امروز سربرداشته ایم و چشم دوخته ایم به دنباله ی آن ستاره، تا مسیرش را گم نکنیم.
شاید روزی کسی از ما خواست به آنها بپیوندیم......
وقتی نمازش تمام شد،پرسیدم :دعای دیگری بلد نیستی؟سال هاست در قنوت هایت این دعا را می خوانی«ربنا افرغ علینا صبراً و...»
گفت:صبر چیز خوبی است می تواند ایمانت را ریشه دار کند و نگذارد پایت در مشکلات و گرفتاری ها بلرزد.گفتم:خب درست اما چرا فقط این دعا؟ جوابم داد:این ارث یک شهید است که به من رسیده است.
با تعجب پرسیدم:ارث؟یک دعا؟ گفت: بله نمی دانم کدام عملیات بود.مجروحی را برایمان آوردند که 18سال بیشتر نداشت.اسمش علی باقری بود.به خاطر ترکش هایی که خورده بود،حالش اصلاً خوب نبود.حدود ساعت دو صبح که به هوش آمد،به هوای اینکه اذان صبح را گفته اند،مهر خواست تا نماز بخواند،برایش خاک تیمم آوردم،تیمم کرد و نشسته نماز خواند. معلوم بود که درد زیادی را تحمل می کند.در قنوتش عاشقانه از خدا،صبر و استقامت می خواست: «ربنا افرغ علینا صبراً وثبت اقدامنا و توفنا مع الابرار... خداوندا بر ما صبر عطا فرما، پاهای مان را ثابت قدم فرما و ما را با خوبانت بمیران»
نمازش که تمام شد،کلی مقدمه چینی کرد و گفت: خانم پرستار! شما خیلی خوبید.اما می دانید،ریشه موهای تان پیداست!
او جای بچه من بود اما درس بزرگی به من داد. او شهید شد... اما از آن روز به بعد تصمیم گرفتم، ذکر قنوت هایم دعای او باشد.
زیبا شده بودی . چهره نورانیت نیم نگاه ِ هرکسی را به طرف خودمی کشاند. گوشه ای نشسته بودی و آسمان را تماشا می کردی . به گمانم آن لحظه روی زمین نبودی . رها بودی . رها در آسمان . رها درپرواز در اوج . این را موقعی فهمیدم که کنارت نشستم و تو متوجه حضور من نشدی . قطرات اشک از چشمانت باریدن گرفته بود. حال عجیبی داشتی . نمی خواستم خلوتت را به هم بزنم ، امّا خواهش درونی ، مرا وادار کرد تا دستم را به دور گردنت بیندازم . نمی دانم ،شاید در آن لحظه که در خودت غرِ بودی ، از من ناراحت شدی که خلوتت را شکستم ؟ امّا وقتی بر لبانت لبخندی زیبا گل کرد، دانستم که ناراحت نشدی ، کمی آرام گرفتم . در آن لحظه
پیوندی آسمانی

لباس یاس برتن کرد زهرا
کنار دست او بنشست مولا
محمدخطبه خواند زهرا بلی گفت
غلط گفتم بلی نه "یاعلی" گفت.
دست نوشته ای از شهید دکتر محمدرضا فتاحی
نمی توانم بگویم چقدر خوشحالم که در زمان اکنون زندگی می کنم. زمانی که آنچه باید برای جذب ظاهری و روحی انسان به دنیا و دست یافتن به لذت مهیا باشد، بیشتر از هر زمان دیگری هست. و انسان امروز سخت تر از هر زمان دیگری باید انتخاب کند و طاقت بیاورد.
با انتخابش تنها می ماند، حتی در کنار عزیزترین هایش؛ آنها که هر روز و شب کاملا توجه دارند خوب بخورند(صبحانه کامل، ظهر غذای انرژی بخش و شب میوه ی فراوان و غذای کم و سبک)؛ خوب بپوشند(لباس اولین زبان گویای ما و معرف شخصیتمان) و زندگیشان را به سمت رفاه و راحتی بیشتر ببرندو البته خدا را هم عبادت کنند. نماز، روزه، محرم ها عزاداری فراوان و به نظرشان اینها هیچ منافاتی با هم ندارد.
هرگز نمی توانی به آنها بگویی تو این را با تمام وجود درک کرده ای که هیچ چیز نمی تواند انسان را به کمالش نزدیک کند، مگر سختی، درد و آنچه وقتی با تمام وجود خودش را به پروردگار سپرد بر او فرو خواهد ریخت و هرگز در تایید حرفت نمی توانی بگویی خدا خودش فرموده« دنیا را برای راحتی مومن خلق نکرده ام» و چطور خوش خیالانه دنبال زندگی راحت می روی و خواهان عشق او هم هستی؟
اگر به اشتباه کم طاقتی کردی و این یکی دو جمله را به زبان آوردی، خواهی شنید«مگر نعوذبالله پروردگار آزار دارد که بخواهد بنده اش را در سختی و فشار ببیند». حالا چه داری بگویی!
من در بهترین زمانه ی هستی زندگی می کنم. در نزدیک ترین لایه های هوا به آسمان. معبود من علت العلل نیست، خالق هستی و اسمان و اقیانوس های شگفت انگیز هم نیست(و صد البته که همه اینها هم هست) من بهشت و جهنم نمی شناسم. معبود من فقط عشق است. نیاز و تمنایی که با تمام وجود در درون من می جوشد. نقص، درد، سردرگمی، و حیرتی که وقتی از او خالی ام مرا در خود می پیچد و زمین گیرم می کند. من برای زیستن به او نیازمندم بیشتر از هوا و آب. من به او نیازمندم. برای هلاک نشدن از درد تنهایی و غربت زمین.
حالا بهتر از همه ی این سالها با شهیدان احساس نزدیکی می کنم. وقتی از آنها می خوانم، وقتی از دردشان می گویند، جنس این درد... این تنهایی را می فهمم. زمانی که درد بودن، درد خوب بودن، ابرهای سپید خزان آلود سینه ی مرا به حرکت وامی دارد و بغض گلویم را سد می کند شماها از احساس من چه می دانید.
آه ای درد بزرگ بودن! که مرا در دیده ی اینان که بسی کوچک بینند، خوار کرده ای. واژه سرگردانی و تنهایی و اضطراب.کاش فقط یکبار ، آری ای بودن عظیم، فقط یکبار به سینه ی اشک نادیده غم ناگرفته قدم می نهادی و به آنها می فهماندی آن کس که در بودن خویش آورده است چه حالی دارد.
من روحی آواره ام در کویری غریب؛ تنهای تنها و مشحون از درد؛ غریبانه خواهد سوخت تا اصالت انسان را پاس دارم. بدون ذره ای شک بر درستی راهم ایمان دارم و این ایمان تجربه ای است که از تماشای سوختن روح خویش آموخته ام.
از خاطرات دکتر چمران


دلم را به آسمان ها مي سپارم تا نوشته هايش را به تو نشان دهد تا شايد دفتر قلبم را ورق بزني و گوشه اي از آن را بخواني پس برايت مي نويسم ، از دل غريب خود برايت مي نويسم ، آري خيلي دلم مي خواست با تو بودم در ميان ابرها ، پيش خدا بودم. نمي داني كه چقدر برايت دلتنگم، اشك هايم سرازير است اي شهيد، مي خواهم با تو صحبت كنم اما با چه زباني ؟! ... با اين زبانم كه پر از گناه است؟ نه نمي توانم! چگونه مي شود مهمان آسمان باشم و با زبان زميني خود صحبت كنم؟
اي كاش من هم شب ها به جاي خفتن در زمين در آسمان ها بودم .
بارها و بارهاست به بهشت رضا آمدم ولي متوجه حضور باصفايت نشدم. بارها از خودم پرسيدم چرا و چگونه است اين رفتن و اين پر کشيدن؟ چگونه است اين سلوک آسماني که در زمين کمتر کسي از آن خبر دارد؟ چرا بهشت رضا اينقدر بار سنگيني است ولي در نهايت انسان در آن سبکبار است...
دوست دارم باري ديگر با اعماق وجودم السلام عليک يا ابا عبدالله بگويم و جواب سلامم را بشنوم.
دوست دارم دنيا را آنچنان ببينم که در نظر يک مورچه است، و حوادث دنيا برايم آنچنان کوچک باشد كه ...
دوست دارم عهد ديرينهاي با آقايم و مولايم ببندم و آن را در سراسر زندگيم جاري کنم، و آن عهد و امانت را نشکنم...
دوست دارم توجهم به خدا بيريا باشد و اين مهمترين چيزي است که ميخواهم، زيرا اگر رابطهام با خدا درست شود و باشد ساير مسايلم نيز به رأي او حل خواهد شد و بزرگترين آرزويم اين است: (اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا)...
نامه ي قبلي را به نشاني زهرا (س) به آبهاي طلائيه سپردم و اين نامه را به آسمان ميسپارم.شهيد ! تو ستاره اي هستي كه در آسمانها مي درخشي.براي ما دعا کن که ادعاي آمادهسازي زمينه ظهور مولا را عملي سازيم. برايمان خيلي دعا کن، دعا کن آنقدر پرورش يابيم که لااقل 313 يار مولا (ع) کامل شوند و دنياي سراپا مشتاق ظهور منور شود. زمين و آسمان و همه و همه منتظرند،دعا کن ما از منتظران واقعي مولا باشيم.
سرمايه محبت زهراست دين من
من دين خود را به دو دنيا نميدهم

اما هنوز تکبير وفاداريشان از منارههاي غيرت اين ديار به گوش ميرسد.
ياران عاشقانه رفتند
اما هنوز لالههاي سرخ دشتهاي اين خاک به يمن آنان به پا ايستادهاند
و ما چند روزي را در هفته دفاع مقدس به ياد آن رادمردان
ايثار و شهادتشان را به نظاره مينشينيم.
ديروز از هرچه بود گذشتيم
امروز از هرچه بوديم
آنجا پشت خاكريز بوديم
و اينجا در پناه ميز
ديروز دنبال گمنامي بوديم
و امروز مواظبيم ناممان گم نشود
جبهه بوي ايمان ميداد
و اينجا ايمانمان بو مي دهد
الهي نصيرمان باش، تا بصير گرديم
بصيرمان كن، تا اسير برنگرديم
و آزادمان كن تا اسير نگرديم
عجب صبری خدا دارد ...

اقدام موهن و شیطانی استکبار جهانی
در آتش زدن کتاب مقدس و آسمانی قرآن کریم را
به شدت محکوم می نمائیم.
در این مصیبت جانگداز ، باید چشم ها ، خون بگرید ،
چرا که منشور جاوید انسانیت و لوح ماندگار شرافت،
و قاموس کرامت ، بدست انسان نماهای پیرو ابلیس ،
زبانه می کشد ،
پس تا روز از پی شب می آید
باید در این مصیبت جانکاه گریبان چاک داد
و اشک ماتم ریخت و با اندوه هم خانه شد.
با صدای رسا اعلام می کنیم که
منطق قرآن آتش زدنی نیست
و آنچه که آتش میگیرد هویت آتش زنندگان است.
ما پیرو آیینی هستیم که
پیشوایش امیرالمومنین علی علیهالسلام
بی حرمتی به زن یهودی در قلمرو حکومتش را بر نمی تابد
و به خاطر آن رخداد، طلب مرگ می نماید
این ضایعه مولمه را
به محضر مقدس حضرت بقیة الله الاعظم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
و همه مسلمانان و قرآن دوستان عالم تسلیت گفته
و از خدای بزرگ شتاب در امر ظهور آن قرآن ناطق را خواستاریم.
خواب روزه دار عبادت،
خاموشي او تسبيح،
عمل وي پذيرفته شده
و دعاي او مستجاب است."

آمد رمضان هست دعا را اثری
دارد دل من شور و نوای دگری
ما بنده عاصی و گنهكار توییم
ای داور بخشنده بما كن نظری

ای دوست بهار بی خزان را دریاب
در وقت سحر حال اذان را دریاب
یک ماه تحمل کن و یک سال صفا
مهمانی ماه رمضان را دریاب

عجيب است حال انسانهايي که ميدانند ميميرند،
و ميدانند در پاي ميز محاکمه به بند کشيده خواهند شد
اما باز، نشستهاند، ميخوردند و ميخندند
و آسوده و بيخيال ميخوابند.
چه عجيب است
داستان آدمي که ميداند بعد از مرگ از او بازخواست ميکنند
ولي باز هم بي خيال است و معصيت ميکند.


پنجمين جمعه سال است کجايي آقا
يک نفس عاشق اگر بود زمين مي فهميد
عاشقي بي تو محال است کجايي آقا
سلام بر امامی که همیشه از یادش غافلیم و او به یاد ما است .
سلام بر امامی که منتظر اذن خدا است
و منتظر محبان و دوست دارانش .
سلام بر او که به انتظار او، هنوز در راهش ایستاده ایم
و خواهیم ایستاد .
انتظار، ستون فقرات مکتب تشیع است .
انتظار است که ایستادگی در برابر ستم را سرلوحه فرهنگ شیعه
قرار داده و تحمل ناگواری ها را ممکن ساخته است .

سلام بر منتظران راستین که دل هاشان در شوق رسیدن به آن مهر
خداوندی می کاود همه جا را...
سلام بر عاشقان درگاه حق
که بی وقفه می سوزند و مهر خاموشی بر لب دارند...
سلام بر پاک سیرتانی که تو را،تنها تو را زمزمه میکنند
ای سبزترین بهار...
و سلام بر تو ای امید انتظار زمین و آسمان...
سلام بر تو ای روح پر شکوه حق...
سلام بر تو ای محبوب دلها...
سلام بر تو ای آسمانی ترین،ای عاشقانه ترین شعر آفرینش...
میخواهم هفت سین عشقم سلام بر تو باشد و بس...
سلام بر تو و هر آنچه که از برای توست...
مولای من!
از تو می خوانم ، و تو را می جویم ای آرزوی دیرینه من...
هر آنچه هست را برای تو میخواهم و از تو می سرایم این شعر ناتمام را...
دفتر عشق را گشودنش سهل است اما بستنش را کس نتواند...
سال هاست برای تو مینوسم ، از تو و عشق تو،
از تو و هر آنچه متعلق به توست...
دلم میخواهد تک تک واژه های شعرم تو را بسرایند و از تو بگویند...
آری برای تو می نویسد دوباره، منتظری چشم براه دوخته...
دلش را عشق و امید تو افروخته...
دلم میخواهد تو را بیش از پیش بخوانم...
لبریز شوم از شوق وصال...
و از عشق به تو...
دلم میخواهد...
ای آیه نور...
ای آفتاب ظهور...
ای آن که چشم منتظری گشته به راه تو کور..
ای آسمانی ترین!
بگو که ابرهای رحمت بر وجودی نالایق ببارند...
بگو آرام بخشند اندکی این آتش سوزان هجران را...
منتظران چشم براهند...

